بنام خدا
سلام دوستان این نوشته رو با اجازه ی
سولمازجون
مینویسم
عمو: اولین روزی که می خواستم برم مدرسه یکم می ترسیدم. مامانم می گفت: (مدرسه جای خوبیه) اما من یکم دلشوره داشتم . لباس و کیف و کفش نو پوشیدم و همراه مامانم راه افتادیم. به مدرسه که رسیدم بچه های دیگه رو هم دیدم که مثل من کلاس اولی بودن. حیاط شلوغ بود ، به خاطر همینم مامانم رو گم کردم.خواستم برم بیرون و مامانم رو پیدا کنم و باهاش برگردم خونه ، اما بابای مدرسه درو بست و مامان و باباها همه رفتن بیرون، گریه ام گرفت. با چشمای خیس از پله ها رفتم بالا و به کلاس رسیدم. انتظامات کلاس با یه پسر کلاس پنجمی بود . اون منو به خاطر قد کوتاهم تو ردیف اول نشوند. من همینطور گریه میکردم. پسر بچه ی بغل دستیم پرسید: (چرا گریه میکنی؟) گفتم :(مامانم رو میخوام، میخوام برم خونه) پسر گفت:(آدرس خونتون رو بلدی؟) گفتم:( آره،چهارتا کوچه بالاتره) اونم دستم رو گرفت و با هم راه افتادیم به طرف در کلاس. در رو که باز کردیم چشمم افتاد به دوتا پای گنده. سرم رو که بالا آوردم دیدم یه آقای درشت هیکل ما رو نگاه میکنه. پرسید:(کجا میرید؟) دوستم گفت:(گریه میکرد، داشتم می بردمش خونشون) آقا معلم ما رو برگردوند تو کلاس. با خودم فکر کردم حتما اون آقا میخواد به خاطر این کارم کتکم بزنه ، برا همین بازم گریه کردم. اما آقا معلم بغلم کرد و گفت:(ما میخوایم با هم دوست باشیم، با بچه ها بازی کنیم و تو مدرسه چیزای خوب یاد بگیریم....) بعد هم از جیبش یه پاکن در آورد و به من داد و گفت:(بگیر.... اشکاتو پاک کن) با تعجب نگاش کردم و گفتم:(آقا.... دسمال کاغذی بدین،با پاکن که اشک پاک نمیکنن!!) همه بچه هاخندیدن.من تازه فهمیدم منظور آقا معلم چی بود.چندتا از بچه ها پاکن هاشون رو روی صورتهاشون می کشیدن و ادا در میاوردن. آقا معلم خنده اش که تموم شد،از جیبش یه دسمال نو در آورد و گفت:(بیا اینم یادگاری مال تو) کم کم آروم شدم،یکی دو ساعت نگذشته بود که با همه دوست شدم. خاطره اون روز تا چند وقت باعث میشد که خجالت بکشم،ولی اون پاک کن رو تا چند سال داشتم. حالا هر موقع یاد اون روز میفتم خنده ام می گیره
راستی ازتمامی عزیزانی کع درختم انعام شرکت کردم متشکر منتظر بقیه ی
شماهاهم هستم
دست علی یارتون خدانگهدارتون
نظر نره یادتون
به اینده هم امیدوار باشید